سفری به کلکته، خاستگاه فرهنگ هندی (قسمت 6)

روز آخر با دکتر بهرام امیراحمدیان در کلکته

پنج شنبه 3 ژانويه، 14 دي ماه 1391

سالن خروجي کاملاً متفاوت با سالن ورودي بود. هنگام ورود از دهلي، سالني قديمي و کثيف بود. اما اکنون سالن خوبي بود. کارت پرواز دريافت کردم. از مسئول کانتر خواستم جايي در کنار پنجره بدهد. چيزهايي گفت که حاليم نشد. مدت زيادي طول کشيد تا کارت پرواز صادر کند. مقدار مجاز بار 20 کيلو بود. وزن چمدان من شده بود 6/19 کيلو. چند کتاب هم در ساک گذاشته و به دست گرفته ام.


مقاله-ریسمون-سفرنامه-بهرام-امیراحمدیان-کلکته-13.jpg

در سالن انتظار، کسي به سراغ من آمد و آغوش گشود. دکتر گلشن ساچدوا بود. خوش و بش کرديم. به او گفتم که در صفحه فيس بوک به او پيغام داده بودم که من هم در کلکته خواهم بود. او گفت که به سبب درگيري و گرفتاري در ديد و بازديدهاي خانوادگي نمي توانسته مرا ببيند و عذرخواهي کرد. با هم از هر دري سخن گفتيم. او از من دعوت کرد که با هم قهوه اي بخوريم. برايم کاپوچينو خريد و منتظر مانديم تا ساعت پرواز فرا رسيد. او هم عازم دهلي بود و با جت اير پرواز داشت. منتهي ساعت پرواز او در ساعت 7 بود و پرواز من 45/6. از هم خدا حافظی کردیم.

امروز صبح در سالن فرودگاه صداي شرشري شنيدم. ناگاه رگبار تندي باريدن گرفت. مدتي ادامه داشت. آب بر سطح خیابان روان شد. در ساعت مقرر ما را سوار هواپيما کردند. جاي من در کنار پنجره است، سياوش قبلاً برايم اين جا را از طريق اينترنت برگزيده است.

از اينکه پرواز بدون تأخير و به موقع انجام شد خرسند شدم. در فرودگاه دهلي نو، گردشي کردم و چمدان را تحويل هواپيمايي امارات دادم و خودم را سبک کردم. قدري از کتاب ها را هم در چمدان نهادم. در فرودگاه باقي مانده روپيه ها را هم يک نقشه شهر دهلي خريدم. سوار هواپيماي بوئينگ 777- 300 امارات شدم و به سوي دوبي پرواز کردم.

از اينکه از کلکته برگشتم هم خوشحال بودم و هم متأسف. خوشحال از آن جهت که به کانون خانواده باز مي گردم و غمگين از اينکه نتوانسته بودم خيلي از جاهاي ديدني اين شهر را ببينم. يکي از آنها خانه موزه رابيندرانات تاگور شاعر برنده جايزه نوبل ادبيات هند است. همچنين موزه هند و کتابخانه ملي را هم نديدم، يعني بيشتر فرصتي دست نداد.

در شهر کلکته، بيش از بمبئي و دهلي، سنت هاي هندي رواج دارد. مهم تر اينکه به گمانم اغلب بنگالي ها از نسل دراويدين ها هستند و بشره آنها تيره و به سياهي مي زند. دوم اينکه زنان اين منطقه اغلب ساري پوش هستند که نشانه فرهنگ هندي است. ولي نکته جالب اينکه کمتر سلام هندي مشاهده مي شود. زماني سلام دادن هندي که چسبانيدن دوکفه دست به هم و گرفتن آنها بر روي صورت بسيار متداول بود.

از زماني که اقتصاد هند از آغاز فروپاشي شوروي و پايان دوره جنگ سرد، اقتصاد بازار و آزادسازي شد، ديگر يونيفورم هاي مخصوص هندي که مردان بر تن مي کردند کمتر ديده مي شود. مردان کمتر از زنان به حفظ ارزش هاي گذشته پاي بند هستند.

اما در اين شهر باز هم بيش از هر جاي ديگري که ديدم، مردان پان مصرف مي کنند و شگفت اينکه هنگام جويدن آن، آب دهان خود را در معابر پرتاب مي کنند. برخي هنگام رانندگي هم، سر خود را از ماشين بيرون مي آورند و به خيابان تف مي اندازند.

من از غربت و تنهايي کلکته دلگير شدم. جمعيت شهر بسيار است و امکانات کم. در اين شهر مترو هم فعال است، متروي کلکته در سال 1982 بكار افتاده است و يكي از مترو هاي بزرگ و طولاني جهان است.

در شهر پلاکاردي ديدم که بر روي تير چراغ برق آويخته بودند. بر روي آن نوشته شده بود:

Respect Your Nation

Respect Your Culture

يعني:

به ملت خويش احترام بگذاريد

به فرهنگ خود احترام بگذاريد

 

 

در قسمت مجله با سفرنامه‌های ریسمون همراه باشید


0 دیدگاه

23 مهر 1398

بهرام امیر احمدیان

درباره نویسنده
استاد دانشگاه، مدرس و محقق حوزه قفقاز

دیدگاه شما