سفری به کلکته، خاستگاه فرهنگ هندی (قسمت 5)

دکتر بهرام امیراحمدیان

در انستیتو از من استقبال کردند. سپس مرا به دیدار مدیر انستیتو بردند. خانم دکتر Sreeradha Datta از من استقبا کرد. قبلاً او را در دهلی نو در کنفرانس افغانستان ملاقات کرده بودم. با او درباره همکاری ایران و هند در کریدورهای ترانزیتی سخن گفتم. او بر این باور بود که هند نمی تواند با ایران در آسیای مرکزی در زمینه انرژی همکاری داشته باشد، زیرا چین این امکان را فراهم نخواهد کرد. پس از گرایش هند به آمریکا، هندی ها چندان علاقه ای به ایران ندارند، زیرا بین ایران و آمریکا، طبیعی است که آمریکا را انتخاب کنند. تکنولوژی آمریکا و نیروی کار ارزان هند و تعداد زیادی هندی مقیم آمریکا و زبان انگلیسی و دموکراسی، آنها را به سوی آمریکا جذب می کنند.
از آنجا بیرون آمدم و بخش های مختلف انستیتو را به من نشان دادند. خانم آنوش قوش (Anwesh Ghosh) محقق انستیتو را قبلاً ملاقات کرده بودم. با او در دهلی در کنفرانس افغانستان آشنا شده بودم. از حال همسرم پرسید و از من خواست سلام او را به وی برسانم. خاطره خوبی از همسرم داشت و از من پرسید حال همسر زیبای شما چطور است؟
او هم چنان خندان و جذاب بود. مرا به کتابخانه برد و با بخش های کتابخانه آشنا شدم. 
چند عکس گرفتیم. سپس اتومبیل مرا به دانشگاه برد. درست ساعت 2 به آنجا رسیدیم. آقای دکتر کینگ شوک چاترجی از من استقبال کرد. من همراه خانم آنوش قوش از انستیتو آمده بودیم. دکتر ساترجی می گفت که بهتر است معنی نام خانم انوش را به یاد بسپارم به هندی به معنی «جست و جو» است.
به اتاق آقای دکتر شانتانو چاکرابارتیShantanu Chakrabarti  رفتیم. او همه هزینه های اقامت و غذای مرا از سوی دانشگاه به هتل پرداخت خواهد کرد و از این بابت به من اطمینان داد که من به هتل وجهی پرداخت نکنم و میهمان دانشگاه هستم. 
واقعا حیران می شوی هنگامی كه می بینی کشوری فقیر مانند هند با محدودیت ها، برایم هزینه کرده است و من تنها برای آنها یک سخنرانی داشته ام.
از آنجا به سالن سخنرانی رفتم. حدود 25 نفر دانشجو و تعدادی استاد و پژوهشگر آنجا گرد آمده بودند. من حدود یک ساعت سخنرانی درباره اوضاع ژئوپلتیکی ایران داشتم و مدت نیم ساعت هم پرسش و پاسخ بود.

مقاله-ریسمون-سفرنامه-بهرام-امیراحمدیان-کلکته-12.jpg 
حدود ساعت 5/4 ما را به غذاخوری دانشگاه بردند و برای هر کدام از ما یک ساندویچ مختصر برای ناهار آوردند و یک فنجان قهوه و یک عدد بیسکوئیت.
آقای آمیتاوار تریپاتیAmitava Tripsati  سفیر سابق هندوستان در برزیل، سوئیس، واتیکان و لیختن اشتاین در این جلسه حضور داشت. مردی بلند قد و رشید حدود 65 سال سن داشت. همچنین آقای مارک استوجانف از لهستان در این جلسه بود. آقای چاترجی مرا معرفی کرد.
جلسه پایان یافت و من و خانم انوشا و آقای چاترجی با ماشین او به سوی هتل روانه شدیم. او به هتل سفارش کرد که برای فردا صبح اتومبیلی برای بردن به فرودگاه تدارک ببیند و از من خداحافظی کرد.
پس از اندکی درنگ در هتل، ساعت 6 بیرون آمدم. کمی در خیابان ها گردش کردم و به سراغ هنرمند سی تار ساز رفتم. با او گفت و کردم. گفت که چای میل دارم. پاسخ دادم باشد. کسی را فرستاد برایم چای بیاورند. پس از چند دقیقه، متوجه شدم که آنها رفته اند از بیرون چای بیاورند. دانستم که چای خوبی نخواهد بود. با او خداحافظی کردم. گفت فرستاده ام برایت چای بیاورند. گفتم که شیرینی برایم خوب نیست. نمی خورم، خودت بخور. چند قدم دورتر از مغازه، متوجه شدم که فردی که او فرستاده بود، در جلوی یک چای فروشی کنار پیاده رو در حال گرفتن چای است، این گونه بساط چای و غذا بی نهایت کثیف و چندش آور است. در بدترین شرایط بهداشتی خوراکی و نوشاکی تهیه می کنند.
یک اسکناس 500 روپیه ای داشتم. از هر کاسب کاری خواستم که آن را برایم خرد کند، نپذیرفتند. گویا در این شهر رسم نیست که برای کسی پول خرد کنند.
دو عدد نارنگی و دو عدد خرمالو خریدم، به بهای 50 روپیه. به هتل برگشتم و سفارش شام دادم. ماهی، دو عدد چپاتی و سالاد. غذا را که آوردند، بسیار ناجور بود و من فقط از خوراک ماهی آب پز دو عدد سیب زمینی آن را خوردم و بقیه را برگرداندم. شب قبل که دال خورده بودم، خوشمزه و با کیفیت بود. اما امشب دل بهم زن بود.
شب ساعت 30/9 به بستر رفتم. اما نتوانستم خوب بخوابم. ساعت موبایل را برای 5/3 کوک کردم. اما مثل همیشه- پیش از سفر- نتوانستم بخوابم و سرانجام ساعت 2 از بستر بیرون آمدم و خودم را با تلویزیون و مطالعه سرگرم کردم. ساعت 5/3 از هتل بیرون آمدم و سوار تاکسی شدم. یک تاکسی درب و داغون با راننده ای پت و پیس و شلخته و كثیف آماده شده بود. داخل تاکسی بوی شمع سوخته می داد. پنجره را گشودم. هوای درون سنگین و بدبود بود. به سوی فرودگاه راه افتادیم. خیابان ها در ساعت 4 صبح بسیار آرام بود و تک و توکی ماشین حرکت می کرد.
در فرودگاه تاکسی متر عدد 134 روپیه را نشان می داد، راننده از من 450 روپیه طلب کرد. گفت که 100 روپیه به سبب ساعت کاری نیمه شب است. زبان انگلیسی نمی دانست. هرچه به او گفتم که چرا 450 روپیه، استدلال می آورد و به هندی و انگلیسی دست و پا شکسته توضیح می داد. چاره ای نبود. پول را پرداخت کردم وارد فرودگاه شدم.

در ادامه با ریسمون همراه باشید تا سفرنامه کلکته را بخوانید.


0 دیدگاه

23 مهر 1398

بهرام امیر احمدیان

درباره نویسنده
استاد دانشگاه، مدرس و محقق حوزه قفقاز

دیدگاه شما