سفری به کلکته، خاستگاه فرهنگ هندی (قسمت 3)

کلکته با دکتر بهرام امیراحمدیان

اندكي بعد از هتل بيرون مي زنم. با اتوبوس به ويکتوريا مموريال(Victoria Memorial) مي روم. صف زيادي است و من هم در صف منتظر مي مانم. متوجه مي شوم که بليت ورودي براي هندي ها 10 روپيه و براي خارجي ها 150 روپيه است. به مسئول فروش مي گويم که من توريست نيستم و براي شرکت در کنفرانس آمده ام تخفيف بدهد. نمي پذيرد. از بليت منصرف مي شوم.


مقاله-ریسمون-سفرنامه-بهرام-امیراحمدیان-کلکته-5.jpg

از آنجا با مترو به مسجد ناخدا مي روم. هزينه مترو براي هر نفر 6 روپيه است. در مقصد پياده مي شوم و تا مسجد راه زيادي مي روم. از ميان کوچه هاي تنگ و خيابان هاي کثيف و مردم بيچاره مي گذرم. در پياده روها همه چيز يافت مي شود. از خانوار ساکن پياده رو، آرايشگر، فروشندگان تره بار، انواع غذاخوري پياده رويي، نانوايي، تعميرکار و خلاصه تمام فعاليت مردمان بيچاره در پياده رو خلاصه مي شود. در پياده رو حتي معبد هندو هم مي توان ديد. کلکته شهر پياده روهاست. اتوبوس هاي قراضه تاتا، مترو، اتوبوس هاي جديد، باربر گاري کش، ريکشا، اتومبيل هاي آخرين مدل و پياده، همه را مي توان در اين مجموعه ديد.

در کنار مسجد يک مغازه دار نگين فروش با من سلام و احوال پرسي مي کند. در کنار او مي نشينم. برايم چاي سفارش مي دهد. چيپس مي آورد و فرني برايم مي خرد. من فقط چاي (شيرچاي) مي نوشم و از او خداحافظي مي کنم. در همه مسير عکس مي گيرم. به مسجد مي روم. در این مسجد که پاتوق تعداد زیادی مردان مسن است، تعدادی پیر مرد در حیاط مسجد در آفتاب دراز کشیده اند و استراحت می کنند. حوض بزرگی هم در میان حیاط است که در آنجا وضو می گیرند. در داخل مسجد محلی برای نگهداری کلاه های حصیری تعبیه شده که در آن تعدادی کلاه روی هم انباشته شده است.


مقاله-ریسمون-سفرنامه-بهرام-امیراحمدیان-کلکته-6.jpg

هر نمازگزار در هنگام ادای نماز باید کلاه بر سر بگذارد که مویی بر روی کف مسجد نریزد. همهخ سنی هستند و هنگامن وضو پای خود را کاملا می شویند. از این جهت مساجد اینها بوی عرق پا نمی دهد. فضای مسجد معطر است و عود هم می سوزانند.


مقاله-ریسمون-سفرنامه-بهرام-امیراحمدیان-کلکته-7.jpg

بر در و دیوار تابلوهایی با خط نستعلیق فارسی نصب کرده اند که برخی از آنها اشعاری از مولانا و بیدل دهلوی است. این شهر مرکز ایالت بنگال غربی است. آثار زیادی از خط و زبان فارسی را می توان دید. یاد شعر حافظ می افتم:

شکر شکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می رود.

گویا حافظ در سفری خیالی به این ایالت آمده و از نزدیک آثار زبان فارسی را دیده بود. یادش بخیر.

نماز مي خوانم و از آنجا دوباره به هتل مي آيم. در ايستگاه مترو که پياده مي شوم براي خروج، ژتون را در دستگاه مي اندازم. دروازه باز نمي شود. مأمور مترو را به کمک مي طلبم. در ماشين دستکاري مي کند. يک سکه 2 روپيه اي بيرون مي افتد. به او مي گويم ژتون انداخته ام. ناباورانه نگاهم مي کند، سرانجام کارت خودش را درمي آورد و به دستگاه مي کشد، دروازه باز مي شود. 2 روپيه را هم به من مي دهد. ما هم دو روپيه کاسب مي شويم.

مسير را درست نمي توانم پيدا کنم و راه زيادي تا هتل طي مي کنم. خسته به هتل مي رسم. ساعت 3 بعدازظهر است. در هتل ناهار سفارش مي دهم. چيزي نمانده است. يک کاسه دال و يک کاسه برنج برايم مي آورند.

پس از خوردن ناهار بيرون مي زنم. ناگاه در اطراف هتل يک پارک بزرگ مي بينم که درياچه اي در آن قرار دارد. البته صبح مسئول هتل که يک پيرزن است به من تکليف کرد که براي گردش به درياچه بروم. پيرامون درياچه درختان کهنسال است. کلاغ و مرغ ميناي بسياري بر روي درختان نشسته اند و سر و صدا مي کنند. در کنار ساحل بلواري است که مردم در حال گردش اند. در ساحل همچنين صندلي هاي متعددي با سيمان فراهم کرده اند و دختران و پسران و عشاق رو به درياچه نشسته اند و با هم در گوشي نجواهاي عاشقانه سر مي دهند.

غروب درياچه زيبا و حزن انگيز است. پرندگان قيامت برپا کرده اند. در ساحل روبه رو بر روي درختاني که در اين فصل برگ ندارند (استثناست و همه درختان ديگر برگ دارند و سرسبزند و انگار نه انگار که زمستان است)، نقش برگ را بازي مي کنند. يک ساعت قدم مي زنم و مي خواهم از پارک بيرون بروم. موج عظيمي از جمعيت پس از غروب آفتاب در حال ورود به پارک هستند.


مقاله-ریسمون-سفرنامه-بهرام-امیراحمدیان-کلکته-8.jpg

به هتل مي رسم و باز هم بيرون مي روم و دنبال ميوه فروشي مي گردم. خيلي مي گردم، چيز مناسبي گير نمي آورم. دريک خیابان وارد کارگاه ساخت سي تار مي شوم. استادکار 50 سال اي است می گوید که حدود 30 سال است سي تار مي سازد. قدري با او سخن مي گويم. برخي از سي تار نوازان ايراني را مي شناسد. مي گويد اين حرفه را از پدرش يادگرفته است که سه سال پيش مرده است. برایم شیرچای سفارش می دهد. قهوه چی کنار خیابان چای می آورد. خیلی کثیف است. نمی خورم و بهانه می آورم که باید بروم. بیرون می آیم. 

به هتل باز مي گردم. استراحت مي کنم. مطالعه مي کنم. زنگ اتاق را مي زنند. جوان خدمتکار وارد مي شود و مي گويد براي شام چه مي خورم. ليست غذا را از داخل کشوي ميز هتل بيرون مي آورد. من هم فقط يک کاسه دال و يک سالاد و دو قطعه چپاتي (نان محلي به اندازه يک کف دست) سفارش مي دهم. بعد از مدتي غذا را مي آورد. مي خورم. چايي درست مي کنم (با المنت) مي خورم و مشغول مطالعه مي شوم.

 با ریسمون و ادامه این سفرنامه جذاب همراه باشید


0 دیدگاه

23 مهر 1398

بهرام امیر احمدیان

درباره نویسنده
استاد دانشگاه، مدرس و محقق حوزه قفقاز

دیدگاه شما