سفری به کلکته، خاستگاه فرهنگ هندی (قسمت 2)

با دکتر بهرام امیراحمدیان در کلکته


فرودگاه کلکته فرودگاهی قدیمی است. از هواپیما که پیاده می شویم سوار اتوبوس قدیمی از نوع «تاتا»(ساخت کمپانی عظیم تاتا متعلق به یک ایرانی زرتشتی یا پارسیان هند)  وارد سالن فرودگاه می شویم. کهنه و نابسامان است. چمدان را می گیرم و با پرداخت 290 روپیه بلیت تاکسی تهیه می کنم. تا هتل حدود یک ساعت راه است. در سر راه که همه جا را مه قرار گرفته ساختمان های مخروبه و حلبی آباد است و مردم خانه به دوش فراوان به چشم می خورد كه در كنار گذرگاهها جل و پلاس خود را گسترده و زندگی روزانه خود را سر می كنند. مه و فضای مه آلود با ساختمان های فقرا، فضا را دلگیر کرده است و مرا از آمدن به این شهر پشیمان کرده است. دلم سخت می گیرد و به خودم و به این کنجکاوی پیرانه سر خودم لعنت می فرستم. اندکی قلبم تند می زند و به این فکر هستم که اگر در این شهر بمیرم چگونه مرا پیدا می کنند و با جسد مرده ام چه می کنند. کاش نمی آمدم.

راننده که انگلیسی نمی داند، بیشتر فضا را دشوارتر کرده است. به زحمت زیاد آدرس را پیدا می کند. هتل در خیابانی پرت در مرکز شهر و در یک کوچه تنگ قرار دارد. پذیرش می گوید که اتاق مرا به کسی دیگر داده است ولی در طبقه سوم اتاق بزرگتری را به همان قیمت به من می دهد. هزینه هر شب 12000 روپیه ولی برای روزهای بعد هم می گویم همین اتاق را می خواهم، می پذیرد.

واقعاً دلم گرفته است. قدری خود را مشغول می کنم. مطالعه می کنم و شب ساعت 12 می خوابم. ساعت 4 از خواب برمی خیزم و از ترس اینکه نکند خوابم نبرد، یک قرص خواب می جوم و آب می نوشم و دراز می کشم.

دوشنبه 11 دی ماه 31 دسامبر

امروز آخرین روز سال 2012 است. امروز صبح یک صبحانه عالی برایم می آورند. یک فنجان چای، دو قطعه نان کوچک ماشینی تست شده که اندکی روی آن کره مالیده اند. والسلام. شروع می کنم به خوردن صبحانه. به اتاقم می روم قدری آجیل شیرین و یک سیب می خورم. دوش می گیرم. زیرپوشم را می شویم و به راه می افتم. یک تاکسی می گیرم و به مسجد می روم. یک اس.ام.اس به من مخابره می شود. آقای چاترجی(Kingshuk Chatterjee) می گوید که از طرف خانم دکتر باسو روی(Basu Roy)، از من دعوت می کند که به دانشگاه کلکته بروم. از همه بخشهای مسجد بازدید می كنم. در تابلوی سنگی مسجد به زبان فارسی و خط نستعلیق نوشته شده است «مسجد جامع ناخدا». مسجدی است زیبا و سنگی. سه طبقه مسجد است و در این محله مسلمانان هند ساکن هستند. قبلاً می گفتند از هر هفت نفر ساکن کلکته یک نفر مسلمان بوده است. مسلمانان زیادی اکنون در این شهر زندگی می کنند. گویا یک سوم جمعیت شهر مسلمان، یک سوم هندو و یک سوم دیگر پیروان سایر ادیان هستند. تعدادی یهودی هم در این شهر زندگی می کنند. پس از بازدید ازمسجد تاکسی می گیرم و به دانشگاه كلكته می روم. این دانشگاه در 24 ژانویه سال1857تاسیس شده است(دانشگاه تهران 1934).


مقاله-ریسمون-سفر-به-کلکته-بهرام-امیراحمدیان-4.jpg
در دانشگاه با گروه روابط بین الملل، آقای دکتر کینگ شوک چاترجی، که دکترای تاریخ دارد و درباره پاکستان و کشورهای آسیای جنوبی مطالعه دارد آشنا می شوم. من در کنار کتابخانه ملی ایستاده ام که او به سراغ من می آید. اندکی زبان فارسی می داند. با هم به دفتر کار او می رویم و بحث می کنیم. دوستان و همکاران او و یک نفر استاد دانشگاه ورشو در آنجا هستند.

قرار می گذاریم فردا برای من در مهمان سرای دانشگاه اتاق بگیرد. مرا با ماشین خود به یک رستوران به نام«آزاد هند» (Azad Hind) می برد و با هم ناهار می خوریم. رستوران هلال فود است. از آنجا مرا به هتل می رساند. قدری استراحت می کنم و سپس به مدت یک ساعت پیاده روی می کنم و پس از قدری خرید به هتل باز می گردم. ساعت 5 آفتاب غروب می کند.

در شهر هیاهوی بسیار است. برای شب سال نو همه جا جشن گرفته اند و آتش بازی و ترقه و فشفه در می كنند. از آنجا كه امكان دارد در این شب شلوغ كه آخرین شب سال و شب سال نو است و من در این شهر بیگانه هستم با خود می پندارم بهتر آن است كه در هتل بمانم و بیرون نروم. چون دیده ام كه در شلوغی ها ناامنی می شود و شاید دردسری پیش بیاید.

نکته جالب برای من این است که دراین شهر قبله به سمت غرب است.

شب آقای کینگ شوک چاترجی تلفن می زند و می گوید که برای فردا ساعت 12 آماده شوم تا به مکان جدید منتقل شویم. خوشحال می شوم که از این وضعیت خلاص می شوم. از طرف دیگر می پندارم که در دانشگاه مستقر خواهم شد و نگرانی از اینکه برای صبح زود روز پنج شنبه 3 ژانویه که می خواهم به فرودگاه بروم، ماشین چگونه فراهم کنم؟ شب با همین دغدغه به خواب می روم.


مقاله-ریسمون-سفر-به-کلکته-بهرام-امیراحمدیان-5.jpg
صبح ساعت 9 آقای چاترجی زنگ می زند و می گوید تا ساعت 5/9 می توانم حاضر شوم و با هتل تسویه حساب کنم که مرا به محل جدید ببرد؟ پاسخ می دهم بلی.

صبحانه خورده ام و دوش می گیرم و به سرعت وسایل را جمع می کنم و با هتل تسویه حساب می کنم. حسابم می شود 3000 روپیه. می پردازم و ساعت 5/9 آقای چاترجی می آید و مرا با ماشین خودش به شهر می برد و متوجه می شوم در مرکز شهر در هتلی به نام Executive Point جا گرفته است. هتل خوبی است. اتاقی دلگشا دارد. می گوید غذا و هزینه اقامت مرا دانشگاه پرداخت خواهد کرد. از او سپاسگزاری می کنم و او مرا در هتل می گذارد و به دانشگاه می رود. من هم قدری چمدانم را جمع و جو می کنم.

در ادامه با ریسمون همراه باشید تا ادامه این سفرنامه‌ی جذاب را بخوانید.


0 دیدگاه

20 مهر 1398

بهرام امیر احمدیان

درباره نویسنده
استاد دانشگاه، مدرس و محقق حوزه قفقاز

دیدگاه شما